سو تفاهمی که در بخشی از سخنانم در باب دفاع و خواستار کمک برای آزادی مانا و مهرداد پیش آمد را در اینجا از استاد بزرگم ارد شرکا عذر می خوام چرا که با دانسته هایم از نظر ایشان در مورد مانا و مهرداد از اول می دانستم که ایشان نظر به آزادی دارند آما اهانت را در اثر نمی ژذیرند و با وجود اینکه بسیار از باب ترک بودنشان از طرف بلوای پان ترکها در خطر هستند اما باز هم عادلانه و شفاف و بسیار زیرکانه و متفکرانه در این رابطه عمل کردند و من از همه ی دوستان دیگر هم که نامبردم عذر می خواهم و تشکر می کنم از خانم ملک بابت روشن کردن من و رفع سو تفاهم.البته من اشکال کارم در دخالت دادن ۲ موضوع در یک پست بود.یعنی گلایه ای داشتم که در باب سخن در مورد آزادی مانا و درخواست کمک از استاد و دوستان آن رانیز مطرح نمودم که این موجب سوتفاهم شد.همه ی عزیزانی که من در پست قبلی در وبلاگ اول یعنی اینجا ایران است مطرح نمودم از دوستان هستند و از اساتید من.اما باز القاطی سخن گفتن کار دستمان داد و مرا شرمنده ی خانمها و آقایان ساخت خصوصا استاد ارد شرکا.
اما باز هم از همه دعوت می کنم برای آزادی مانا و مهرداد به من کمک کنند. و جوابی به خانم ملک مدیریت سایت و خبرگزاری ارد بزرگ.همه ی دوستانی که در وبلاگ مشترک با ایشان همکاری کردم مرا می بخشند چون می دانند که من قصد اهانت نداشتم.و همیشه هم حاضر به اصاعت از این دوستان هستم.
وبلاگ دوست صبا که وبلاگش را به مدیریت من و وبگروه من در آورد تا در اینجا هم بتوانم در محوردیگری سخن بگویم.
عذر بابت اینکه در آغاز درود به شما فرهیخته یاران ندادم و در اینجا درود می گویم از همه ی دوستان که موجب رنجش ایشان شدم.شاید در ادبیات نوشتاری من در این مدت که ...و جواب که...تغییری ناخواسته به وجود آمده باشد که همینطور است.
سر کار خانم ملک استاد و دوست. من اصلا نمی خواستم به هیچ وجه ناراحتتان کنم. اما حقیر به واسطه ی دعوتی از دوست نزدیکی که اتفاقا از عاشقان" بزرگ استاد ارد "هستند از نزدیک با وضعیت خانواده های دربند آشنا شدم. هر چند که هم توکا و هم مانا را دیریست می شناسم و در باب چند کاریکاتور اثر دست ایشان دریکی از نشریات هفتگی جوان پسند که تیم خوبی هم از نظر کمیک استریپ و کاریکاتور داشتند نقدی انتقادی نمودم که در کارت تبریک و جشن 100 شماره و سال نو که به دستم رسید در فرانس. من ایشان را انتقاد کردم بابت تمسخر ماتریکس که یک شخص ایرانی شکل را با یک قیافه ی بسیار مسخره در کنار بازیگر ماتریکس که آنهم کشیده شده توشط ایشان اما بسیار خوب و زیبا .من بسیار ناراحت شدم از اینکه ایشان برای تبریک سال نو کاریکاتوری را به آدرس من در ایران فرستادند و دعوتی برای یک جشن که این کارت به فرانس آمد و در آغاز سال نو در کنار هفت سین ایرانی با جمعی از دوستان ایرانی کالج و شاگردانم و دوستانم که فرانسه و ایرانی هم بودند آن را باز کردم و شخصیت مرد ایرانی در کنار ماتریکس موجب خنده ی همه شد.(هر چند که در آن مدت توکا و مانا و بزرگمهر و منصور و رها و جلال سعیدی تیمی کار می کردند اما کاریکاتور مورد بحث را مانا توکا و بزرگمهر حسین پور کشیده اند کدام نمی دانم. اما منظور تفکر و یا فکر نکردن به اثری که خلق می شود است)هر چند در آغاز سال جدید ایرانی که مادر همیشه از کودکی برای اینکه من با فرهنگ و ادبیات و زبان و رسوم پدر آشنا باشم با اینکه خود ایتالی است این سفره را می گذاشت و ما سال ایرانی را جشن می گرفتیم در آن لحظه هر چند خنده خوب است به قول مادر اما نیشدری به قلبم خورد از بابت خنده ی تمسخر آمیز دوستان و شاگردان فرانسوی و خجل شدن نزد دوستان ایرانی.
از این رو من با کار مانا خصوصا در اینگونه موارد آشنا هستم و هنوز جراحت این لبخند تلخ بر خاطراتم زخم مانده اما حالا وقتی برای کینه نیست.من همان اول می دانید که در این مورد مانا را محکوم کردم در همین سایت مشترکمان "ببخشید " مشترک و در آنجا هم گفتم منظور در وبلاگ من است که گفتم استاد ارد همان اول با اینکه کار مانا را درست ندانستند و محکوم کردند اما با زندانی کردن ایشان هم مخالفت را اعلام کردند با وجود موارد حاشیه ای که شما و من می دانیم. و این کار ایشان بسیار شجاعانه بود.اما اینکه من برای آزادی مانا تلاش می کنم به خاطر چشمان منتظری است که دیدم.مادری که با تنها فرزندش حالا نمی داند که کی این درب باز می شود و همسرش می آید و از آنطرف هم دختری که تازه از ازدواجش می گذرد منتظر است تا همرش از زندان خلاص شود.
این انتظار کشنده هر انسانی را وادار می کند خصوصا هنرمند را که از دفاع بابت بیرون آمدن و یا صادر کردن قرار بکوشند.
آخر بدون محاکمه عادلانه نیست که 44 روز کسی در انفرادی اوین باشد. من منظورم این است که چرا ایشان محاکمه نمی شوند .و دیگر اینکه عدالت و قانون در اینجا حکم می کند که محاکمه شوند و یا قرار صادر کنند تا موضوع کاملا روشن شود.اما با زندانی کردن آنها کار درست می شود؟
من از این بابت دلم پر بود که هیچ کدام از شما دوستان حتی جواب مرا هم ندادید.هر چند که هر چه فرمودید اطاعت کردم نه به تابعیت از کسی بلکه مثل همه ی شما من هم به واسطه ی اشنائی با این هنرمند بزرگ و مردمی که در اروپا از کسانی که وابسته فرهنگی هستند در این زمینه آثار استاد ارد شرکا را دیده بودم و به واسطه ی این آشنائی و برقرای ارتباط معنوی و هم ارتباط بسیار قوی با اثر همیشه با این استاد بزرگ خود را دوست می دیدم.ایشان همه ی دغ دغه های من را روی کاغذ می بردند بدون اینکه من حتی ایشان را از نزدیک دیده باشم و یا چنان تاثیر می گذاشتند که من واقعا با ایشان احساس دوستی چندین ساله می کردم و می گفتم این یک تله پاتی است و حتی یک بار با شاگردانم در کلاسهای آزادی که در زمینه ی موسیقی و اپرا برگزار می کردم این موضوع را در میان گذاشتم و حرفهای همه را ظبط و بعد آنها را نوشتم و خود نیز بهره ای مفید از این بعد استاد بردم و هنر را که در ارو÷ا به یک تمرین همراه با وراثت می دانند و نه هدیه خدا که درست هم می باشد البته با اندکی تغییر در تفکر در من. آن را به مقاله و تحقیقی عمیق درآوردم که به بسیار کسان بزرگ در هنر فرانسه با این آثار استاد و رابطهی تله پاتی در عمق تصویر آنها پذیرفتند.
پس می بینید که من هم به عشق در همان اولین روزها شروع به نوشتن کردم در حمایت از ایشان که از وظیفه بالاتر و آن را عشق نامیدیم.
تنها گلایه بود و بس از یک نوع تضاد در دریافتهامان.
آخر شما خود را جای من بگذارید و آنگاه متوجه می شوید که من در آن لحظه چه کشیدم.همان لحظه که دوست فریبا ملک استاد و سرورم آن کامنت را دادند و من ورقه های چاپ شده یک نشریه فرانسوی مربوط به یکی از معتبر ترین کارگاههای کاریکاتور و کارتون در پاریس که متون فرانسوی من در مورد استاد و آثارش در دستم بود که دوستان در آنجا آثار و نوشته های مرا چاپ کردند و من کپی گرفتم فکس"
پذیرفتم با ناراحتی حتی ... اما جواب ندادن دوستانی که به خود می گفتم من و پانی تنها نیستیم در پرشین. اما چه شد؟تنهای تنها ماندیم تا هم اکنون.درست است شاگردهای خوبم هستند منظور هنرجوهایم. و هستند کسانی.اما من با شما ...
دریغ از یک جواب.شما واژه ی بهتری برای این به کار می بردید جز حذف و بایکوت.؟
حالا هم من عاشق استاد هستم و موجب نشود سخنانم سوتفاهم دیگری را.
ایشان بسیار بزگوارند و من از ایشان درخواست کمک کردم برای رهائی مانا.
چون می دانستم که موافق نبودند با زندان رفتن آنها.
اشتباهات شاگرد کوچکتان را ببخشید و در زمینه ی شاملو هم رجوع کنید به مقاله و یا جوابیه ی من در دفاع از حرفهای دوست و استاد جعفر معروفی و دوست استاد کامیار مستوفی در وبلاگ فرزند نیچه جعفر معروفی و دیدگاه من به این موضوع و هم وبلاگ خودم.من نیز محکوم کردم حرفها و سخنان شاملو بر رد و توهین به فردوسی را.
اما تخریب مزارش را نه. اینجا آنهائی که خراب کردند را محکوم کردم.جالب اینجاست که تازه می فهمم که استاد چگونه و با چه ظرافتی این خط را دادند.خطی که درست و واقعی بود و خیلیها جرات گفتن نداشتند با توجه به فضای حاکم بر ادبیات جوان که شاملو رذا مظهر می دانند و دیگر اینکه عده ای هم به دلایل دیگر خاموش ماندند که به جا بود و اسنتاد در وقتش آن را مطرح کرد.این را از کامنت شما فهمیدم و دوباره افت0خار می کنم که در خدمت ایشان کسب معرفت و علم کنم و در حمایت از ایشان.
لذا با شما موافقم و مرا با نگاهی به احوالاتم در پس این ماجرا که خود می دانید و همه ی چیزی که نوشتم ببخشید و هم از استاد عذر می خواهم. اما با توجه به اینکه با تفکر استاد در مورد این قضیه در همان روزهای اول آشنا بودم از ایشان که از طرفهای دیگری هم در فشارند و هیچگاه تن به ....ندادند و همیشه یک وطن دوست واقعی و هنرمندی خالق و درست بودند از ایشان عذر می خواهم و برای آزادی مانا نه از ایشان که می دانم که زندان را مناسب نمی دانند می خواهم مانا و مهرداد به مدد دوستان آزاد شوند.
دوستانی که مثل همیشه حرف را خوب درک می کنند اگر حرف قابل درک و باور باشد.منظورم از دوستان همان جوانانی هستند که همیشه در چنین احوالاتی حاضرند.
وگرنه که استاد ارد و شما دوستان عزیز را که می دانم و می شناسم تفکر نابتان را.
با تشکر
آلفرد" دکتر سهیل خلیل پور "
به امید آزادی هر چه زودتر هنرمندان در بند.مانا و مهرداد و با تشکر و سپاس از استاد ارد شرکا.
I never knew love could be a silence in the heart,
A moment when the time is still,
And all I've been looking for is right here in my arms,
Just waiting for the chance to begin;
I never knew love could be the sunlight in your eyes,
On a day that you may not have seen,
And all I've been searching for, well words could never say,
When a touch is more than anything;
Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure;
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore;
And in the dark night, you'll follow the bright light,
And go where the love must go,
And you will wake in the morning to a brand new day,
Take all your worries away;
Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore
تبدیل از نوع آمریکن به انگلیش :آلفرد وپانی